دوشنبه 30 اردیبهشت ماه سال 1387
اذان عصر
نوشته شده توسط La belle indifference در ساعت 9:11 PM

امروز عصر نشسته بودم

هوا روشن بود

یهو شنیدم که از مسجدی که گنبدش از پنجره دیده میشد صدای اذان میاد!

تعجب کردم

یاد این مطلب افتادم که در بلاد غربت وقتی یه حادثه ای پیش میاد بی وقت و موقع ناقوس کلیسا به صدا درمیاد!

اما...

یهو یادم اومد این اذان عصر به وقت خواف هست!

بله...

امروز صبح وارد خواف شدم و حکم شروع به کارم رو در شبکه بهداشت و درمان گرفتم

البته نه در خود خواف!

بلکه در سنگان!

شهر عجیبیه

پیرمردها با ریش بلند و بدون سبیل!

با پیراهن بلند و شال سر

خونه های گلی وسط شهر!

و چرای گوسفندان!

عصر بعد از کاهش دمای هوا رفتم تو شهر قدم بزنم و خرید کنم

ظاهرآ قیافه مانتوئی من خیلی تابلو هست که اینجائی نیستم!

چند روز پیش که با عطیه رفته بودیم سجاد قدم بزنیم بس که این مانتو به قول عطیه حاج خانومیه(!) یکی گفت: این با مامانش اومده!

اما امروز به همین مانتو و مقنعه جلو کشیده مردم خواف فکر میکردن من از لوس آنجلس اومدم!

عجب دوره زمونه ای شده!

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
Rainny Day
نوشته شده توسط La belle indifference در ساعت 12:20 PM

امروز آسمان نیز با من هم نواست ...

شنبه 24 فروردین ماه سال 1387
Running
نوشته شده توسط La belle indifference در ساعت 3:59 PM

از وقتی چشم باز کردم در جاده ای عریض و طویل قدم برمیداشتم.

موجی از جمعیت در اطرافم میدویدند.

سرعت قدم هام رو تند کردم تا از اونا عقب نمونم.

به اواسط جاده رسیدم.

احساس خستگی کردم.

از یکی که جلوتر از من میدوید پرسیدم:

این جاده به کجا میره؟

گفت:

مسابقه است!

گفتم:

چه مسابقه ای؟! جایزه ش چیه؟!

گفت:

اینقدر نپرس! فقط بدو!

و باز دویدم...

از خیلی ها این سوال رو پرسیدم ولی ...

هنوز میدوم

چون فشار پشت سری ها منو به جلو هل میده و نمی خوام زیر دست و پاشون له بشم!

میدوم تا به خط پایان فرضی جاده برسم و پاداشی خیالی دریافت کنم!

ولی هنوز کسی به من نگفته:

چرا باید بدوم؟!

چهارشنبه 7 شهریور ماه سال 1386
برای همیشه
نوشته شده توسط La belle indifference در ساعت 07:19 AM

سالها در طلبت طی طریق کردم.

جاده های خاکی٫

گردنه های هولناک٫

به امید رسیدن به عشق بی کرانه ات٫

زلال پاک وجودت.

عظمت افق لاله گونت٫

عقل و هوشم را ربوده!

این قربانی کوچک٫

این قطره ناچیز را٫

بپذیر...

بگذار تا برای همیشه با تو هم آغوش شوم !

شنبه 27 مرداد ماه سال 1386
Fresh Look
نوشته شده توسط La belle indifference در ساعت 11:15 AM

نگاه خیست٫

به رگبار بهاری می ماند.

طراوت جوانی را٫

از شوره زار دلم دریغ مدار !

 

شنبه 20 مرداد ماه سال 1386
بازمانده
نوشته شده توسط La belle indifference در ساعت 02:45 AM

عجب شتابان می گذرد قافله!

تو رفتی٫

و به این بازمانده نیم نگاهی نیز نینداختی...

 

جمعه 22 تیر ماه سال 1386
Moon Illusion
نوشته شده توسط La belle indifference در ساعت 09:24 AM

در آسمان شب

ستاره ای افول می کند

همچون شرری که از چشم محبوب منتشر شده

دل را روشنائی بخشیده

و در پشت غبار غم محو میگردد.

ماه شب چارده چون چلچراغی نقره گون آسمان شب را نورباران می کند.

وای بر دیوانگانی که هوای دیدنش را در سر داشته باشند!

دست به دعا برمی دارم

خدایا

زمانه ناجوانمرد است

دل عاشقانت را از گزندش محفوظ دار!

شنبه 16 تیر ماه سال 1386
رنگارنگ
نوشته شده توسط La belle indifference در ساعت 9:46 PM

همیشه رنگین کمان نصیب کسی می شود که تا آخرین قطره زیر باران بماند.

و این هم یه رنگین کمون دیگه:

جمعه 15 تیر ماه سال 1386
open the door please
نوشته شده توسط La belle indifference در ساعت 10:37 PM

 

When one door of happiness closes

another opens

‌But often we look so long at the closed door

that we do not see the one which has been opened for us

 

Helen Keller

 

 

 

یکشنبه 13 خرداد ماه سال 1386
تست
نوشته شده توسط La belle indifference در ساعت 3:07 PM